با سلام
می خوام یه خاطره دیگه بگم...
می دونید یه دفعه یاده این دختر خانم افتادم...
خوب من برای کاری به اهواز رفته بودم...خوب با یه دختر دوست بودم...اما دوستی
ما زیاد پایبند نبود...نمی دونم اما دوتاییمون از این دوستی راضی بودیم...یعنی ینکه فقط
گاهگاهی تلفنی صحبت می کردیم....بیرونم فقط دو سه بار رفتیم...خوب من اهواز بودم
که دیدیم موبالیم زنگ خود...خوب جواب دادم...صداش خیلی شبیه اون دوستم بود...سلام
و علیک کرد....گفتم فلانی تویی...گفت ای ول پس با فلانی هم دوستی...گتم چطور مگه تو
نیستی...خوب کمی صحبت کردیم...گفتم شاید خوده نوشین باشه شاید می خواهد
سره کار بزاره..خوب فرداش بهش زنگ زدم گفتم گفتم خر خودتی...چرا سره کار می زاری
...اونم شاکی شد و گفت برو بابا خودت شماره اونور ایور دادی حالا می گی من زنگ زدم..
..خو از دلش در آوردم که نمی دونم کی بود...البته شاید زیاد براش مهم نبود...دوستی
ما هم عجیب بود..خوب بعد از اون موضوع گذشت گفتم شاید شیطنت دوستان بود...
دو هفته گذشت...خونه بودم تلفنم زنگ خورد...جواب دادم دیدیم خودش بود... از خونه
اومدم تو حیاط ......سلام و احوال پرسی...خودش را نازنین معرفی کرد....طوری صحبت
می کرد که چند ساله منو میشناسه...خوب خودش را نازی معرفی کرد یعنی می گفت
بچه ها بهش می گن نازی..من بهش گفتم همه نازنین ها همین را می گن...کلی خندید
..یه 10 دقیقه ای با هم صحبت کردیم..هر کاری هم کردم نگفت از کی شماره من را گرفته
.ولی گفت من را ببینی میشناسی...طوری شده ودم که از حیاط اومدم تو خونه بابام گفت
چت شده که با یه تلفن از این رو به اون رو شدی...گفتم از دوستام بود...خوب از اون روز
هر روز برام زنگ می زد...اصرار داشت بیرون بریم اما نمی دونم چرا یه بار هم قبول نکردم
که باهاش بیرون بروم......خوب یه دفعه خبری اش نشد...منم دیگه بی خیالش شدم...گفتم
شاید سر کاری بوده...خوب تقریبا دو ماه گذشت..شب بود دیدیم اس ام اس
اومده...آه خودش بود...بعد از دو ماه...منم گفتم که برو همون جا که دو ماه بودی...کلی اصرار
که نتونستم تماس باهات بگیرم...خوب دیگه کمتر زنگ می زد...و شب ها اس ام اس می زد...
شاید بگم شبی تقریبا 20 تا س ام اس می زد دوروغ نگم...خوب منم زیاد حال و حوصله
اس ام اس بازی نداشتم..دانشگاهم می رفتم..خوب تقریبا آخر شب راه میافتادم تا صبح برسم
و بروم سره کلاس . گاهی تو اتوبوس تا ساعته 3 و 4 اس ام اس میداد...گاهی من خسته
بودم شب ها گوشی رو خاموش می کردم و صبح که روشن می کردم می دیدیم کلی اس ام اس
فرستاده...نمی دونم اما زیاد نمیخواستم بهم نزدیک بشه...حال و حوصله ام زیاد خوب نبود..یادمه
شب هایی که می خواستم برم اصفهان دیگه آمار داشت کی می رفتم...فقط صبح زنگ می زد
که سالم رسیدم یا نه...و از احوالم جویا می شد...راستش می دونید الان شاید دلم براش
تنگ شده...خوب یه روز زنگ زد گفت شماره خونتون را بده...گفتم همین مبایلم
که داری زیادیه......گفت فردا شماره خونتون را گیر میارم..فردا زنگ زد و شماره را خودش
برام خوند و خندید...خوب می گفت یه عمه اصفهان داره البته قبلش گفته بود حتما میام اصفهان
می بینمت.خوب یه روز زنگ زد گفت الان اصفهانم..و گفت با دختر عمه هام هستم...بیا فلان
جا ببیتمت...جا خوردم منم اون شب با بچه ها بیرون بودم..خیلی اصرار کرد گفتم بابا کار
برام پیش اومده دارم میرم تهران...ناراحت که دار دروغ می گی...گفت به خدا فردا میام دره
دانشگاهتون ...اگر یه دختر با مانتوی قهوه ای با شلوار جین دیدی بدون منم...گفتم من فردا
نیستم...ولی خوب آخرش شاید من باور نکردم که واقعا اومده بود اصفهان یا نه...وب روزها از
پس هم می گذشتند منم کنجکاوتر که از کی شماره من را گرفته....البته می دونید زیاد
مهم نبود..ولی خوب سریع آماره هر چیزی را می پرسید و من جواب نمی دادم بدست می آورد..
دختره جالبی بود...نمی دونم یاده وقتهایی می افتم که صبح زود زنگ می زد ببینه که
سالم رسیدم اصفهان یا نه......خوب همین طور می گذشت و تلفن می زد یا اس ام اس می داد
ولی نمی دونم چرا کاری نکردم که باهاش قرار بزارم و ببینمش.......البته اونم اولاش خیلی اصرار
کرد اما بعد دیگه چیزی نگفت منم بیخیال شدم..
خوب یه روز زیاد حالم خوش نبود...می دونید زنگ زد گفتم حال ندارم قطعش کردم...دوباره زنگ زد
یه خورده دریوری بهش گفتم که دیگه مزاحم نشو...نمی دونم چم شده بود...اونم گفت که بد زنگ
می زنه..
خوب بعد از یه هفته تماسهایش شروع شد..دوباره همون آش و همون کاسه..
خوب یه روز ناراحت زنگ زد و گفت که یکی زنگ زده خونمون و به بابام گفته که از خونه شما
مزاحم من میشن..خیلی ناراحت بود..منم دروغ گفتم که من بودم زنگ زدم...
دیگه بعد از این موضوع زنگ نزده...
تو این رابطه کلی اشتباه کردم...اما منم وضع درستی نداشتم که بخوام رابطم را باهاش
نگه دارم...
ولی گاهی بهش فکر می کنم و شاید دلم براش تنگ میشه...
اما خوب اینم خاطره شد و من آخر نفهمیدم ابن نازنین خانم کی بود....