یکشنبه 25 آذر ماه سال 1386
 

سلام

می خوام یه خاطره باحاله دیگه از دبیرستان براتون بگم

ساله سوم بودیم.منم کناره یکی از بجه ها میزه چهارم می نشستم سره کلاسه فکر کنم شیمی بود

من یه شلوار پام بود از این شلوارهای کتون.یادمه نخهای اون شلوار کمی کلفت بودن

دقیقا وسط پاهام یا همون خشتک یه ذره شلوارم نخ کش شده بود

یه نخ بود که آویزون بود می خواستم بکنمش هر کاری کردم نشد یعنی اگر می کشیدمش پاره می شد

این رفیقه من یه فندک تو جیبش بود البته اون سیگاری نبود ولی همراهش بود

به من گفت که بیا با آتیشه فندک بسوزونمش

منم قبول کردم.جونم براتون بگه اونو آتیش زد از پایینه اون نخ

یه دفه اومد بالا و دیدم وسط پام دود می یاد.آره وسطه پام آتیش گرفته بود . با دوستم با دست

 خاموشش کردیم

شلواره منم سوخت.آقا یه بویی سره کلاس پیچیده بود .معلمه ما هم دنباله بو می گشت و

می گفت چرا بوی سوختن می یاد

ولی ما رو پیدا نکرد.وای که چقدر خندیدیم

.اینم به خاطره باحال از دورانه گذشته من که رفته دیگه نمی یاد

من موندم و خاطراتش...

آخ که چقدر دلم هوای دوستانه قدیمی را کرده...

وقتی یادم میاد دلم یه جوری میشه...

...

جمعه 18 آبان ماه سال 1386

با سلام

 

این یه قضیه ای که از ترمه قبل شروع شده و...

 

خوب تو دانشگاه که اومدم یه دختر خانم خیلی نظرمو جمع کرد یه قیافه بسیار خشن و

بقوله بچه ها وحشی...البته زیبا هم بود اما قیافه ای داشت که فکر نکنم هیچ پسری

جرات نیکه انداختن یا چیزه دیگه را نداشت...خوب این خانم تو یکی از ورزش های

رزمی دارای درجه بالایی بود.............. البته دختره فوقولاده مهربون و دل پاکی

بود...

جریانه ما از ترمه قبل شروع شد.....یکی از دوستانه صمیمی من با این خانم سلام و

علیک مختصری داشت تا جایی که گاهی با هم شوخی هم می کردند اما من ندیدیم این

خانم کم بیاره...خوب یه روز دوست من با یکی از استادها کار داشت استاده ما هم تو

یکی از دانشکده ها که ته دانشگاه بود کلاس داشت...اتفاقا همون روز تو دانشگاه همایش

بود و همه رفته بودن سالن اجتماعات و خبری از حراست نبود......خوب منم که تا حالا

نرفته بودم سالن اجتماعات این دفعه هم نرفتم...خوب دوستم گفت بیا باهم بریم...منم باهاش

رففتم ...تو راه ناگهان اون دختر خانم را دیدیم...دوستن ایستاد باهاش سلام و علیک و من

چند متریشون ایستادم کمی با هم صحبت کردن...وبعد از چند دقیقه دیدیم اون خانم هم اومد...

منم باهاش سلام وعلیک کردم...و با هم راه افتادیم

خوب از استاد بگم............این استاده ما کمی بیش از حد جوان هستن و چیزهای خوبی در

موردش در مورده رابطه با دخترهای دانشگاه نمی گن...من همون ترم باهاش کلاس داشتم

اما سره کلاساش نمی رفتم ولی...خوب با هم راه افتادیم و تو راه کمی منم باهاش صحبت کردم

اما تو رابطه اول کمی احتیاط کردم..که ناگهان چیزه اضافی نگم که ناراحت بشه البته اون

روز خودش به اندازه کافی ناراحت و داغون بود...خوب من اون خانم ایستادیم دیدیم استاد داره

از اون طرف میاد دوستم سریع رفت پیشه استاد تقریبا یه 30 متری از ما دور بودن من و اون

خانم در حاله صحبت بودیم و گاهی هم خنده ای می کردیم...من حواسم به استاد بود داشت بد

جوری نگاه می کرد و حتی به اون خانم گفتم که ببین فلانی داره برامون داستان می سازه

اونم از چیزهایی که پشت سره استاد می گفتن کمی گفت و بلاخره دوستم اومد و با هم راه

افتادیم...دیگه رابطه ام کی صمیمی تر شده بود...حتی بهش گفتم که چرا اینقدر خشنی و

من و خیلی از بچه ها فکر می کنیم اگر حرفی بزنیم شاید تو....و اون خندید.... و گفت که

کجایی ببینی من که تو خیابان راه می رن چی می گن و من فقط سکوت می کنم...خوب از

خیلی چیزها صحبت کرد و سفره دلش را برای ما باز کرد و من فهمیدم که چه دله بزرگ و

صافی داره ولی در عین حال زیرک و باهوش ...از اون روز رابطه منم باهاش خوب شد

تا جایی که سره کلاسی که با هم داشتیم گاهی شوخی هم می کردیم...البته من همیشه حد

رفاقت را نگه می داشتم...خوب اون روزها گذشت...امتحانه میان ترمه همون استاده رسید که

منم باهاش کلاس داشتم...ولی اینقدر سره کلاس نرفته بودم که من را نمی شناخت...تا من را دید

دیدیم حالش عوض شد و چند گاهی نگاه کرد...خوب امتحان داشت تموم می شد رفتم ورقه ام را

بهش دم که گفت زیاد شیطونی می کنی...منم نیش خندی زدم و اومدم بیرون...خوب موضوع از

همون جا تموم شد....این ترم یه درسه دیگه باهاش گرفتم ...همین چند هفته قبل بود که یه دفه

اومد طرفه من و صورتم را گرفت و گفت اونایی که با رزمی کارا(رشته اون خانم را گفت)

می گردن باید صورت هاشون داغون باشه اما تو هر روز بهتری...دوست منم که موضوع را

گرفته بود گفت استاد رزمی کارا که براش کمه این با این زبونش همه را رام می کنه.....

من جا خورده بودم که چیکار کنم....شامس آوردم که یکی از دوستاش سره کلاس بود اما موضوع

را نگرفت....جلسه بعد رسید ...دوباره اومد طرفه من و گفت که رفیقت را تو دانشگاه دیدیم

...گفتم کدوم رفیق...گفت خودت می دونی....گفت چند وقتی نبودش....منم گفتم استاد بهتون

سلام کرد...استادم که کم نیاره گفت نه بابا من راهم را کج کردم که باهاش برخورد نکنم...

ترسیدم تو چیری بهش گفته باشی....بعد هم دوباره دوستام به استاد میدون دادن و چند تا چیزه

دیگه بهم گفت...خوب گذشت چند روز بعدش من استاد را تو یکی از خیاباهای اصفهان دیدیم

و بعد از سلام و علیک ..دیدیم استاد لبخندی زد من گفتم استاد توروبخدا اینقدر نگید فلانی...من

باهاش کاری ندارم...ناگهان استاد گفت که خودم دوتاییتون را دیدیم...که با هم بودید....گفتم

استاد پس شما دیگه نگید...اونم خندید و گفت باشه...

فکر کنم این استاده بد جوری تو فکر این خانم بوده و زمانی که با من دیدیه بودش جا خورده

بود....اما خوب همش یه سو تفاهم بود و استاده چه داستاهایی برامون ساخته بود.....

...........................................................................................................................

.

پنجشنبه 19 مهر ماه سال 1386

با سلام

می خوام یه خاطره دیگه بگم...

می دونید یه دفعه یاده این دختر خانم افتادم...

خوب من برای کاری به اهواز رفته بودم...خوب با یه دختر دوست بودم...اما دوستی

ما زیاد پایبند نبود...نمی دونم اما دوتاییمون از این دوستی راضی بودیم...یعنی ینکه فقط

گاهگاهی تلفنی صحبت می کردیم....بیرونم فقط دو سه بار رفتیم...خوب من اهواز بودم

که دیدیم موبالیم زنگ خود...خوب جواب دادم...صداش خیلی شبیه اون دوستم بود...سلام

و علیک کرد....گفتم فلانی تویی...گفت ای ول پس با فلانی هم دوستی...گتم چطور مگه تو

نیستی...خوب کمی صحبت کردیم...گفتم شاید خوده نوشین باشه شاید می خواهد

سره کار بزاره..خوب فرداش بهش زنگ زدم گفتم گفتم خر خودتی...چرا سره کار می زاری

...اونم شاکی شد و گفت برو بابا خودت شماره اونور ایور دادی حالا می گی من زنگ زدم..

..خو از دلش در آوردم که نمی دونم کی بود...البته شاید زیاد براش مهم نبود...دوستی

 ما هم عجیب بود..خوب بعد از اون موضوع گذشت گفتم شاید شیطنت دوستان بود...

دو هفته گذشت...خونه بودم تلفنم زنگ خورد...جواب دادم دیدیم خودش بود... از خونه

 اومدم تو حیاط ......سلام و احوال پرسی...خودش را نازنین معرفی کرد....طوری صحبت

می کرد که چند ساله منو میشناسه...خوب خودش را نازی معرفی کرد یعنی می گفت

 بچه ها بهش می گن نازی..من بهش گفتم همه نازنین ها همین را می گن...کلی خندید

..یه 10 دقیقه ای با هم صحبت کردیم..هر کاری هم کردم نگفت از کی شماره من را گرفته

.ولی گفت من را ببینی میشناسی...طوری شده ودم که از حیاط اومدم تو خونه بابام گفت

 چت شده که با یه تلفن از این رو به اون رو شدی...گفتم از دوستام بود...خوب از اون روز

 هر روز برام زنگ می زد...اصرار داشت بیرون بریم اما نمی دونم چرا یه بار هم قبول نکردم

 که باهاش بیرون بروم......خوب یه دفعه خبری اش نشد...منم دیگه بی خیالش شدم...گفتم

 شاید سر کاری بوده...خوب تقریبا دو ماه گذشت..شب بود دیدیم اس ام اس

اومده...آه خودش بود...بعد از دو ماه...منم گفتم که برو همون جا که دو ماه بودی...کلی اصرار

که نتونستم تماس باهات بگیرم...خوب دیگه کمتر زنگ می زد...و شب ها اس ام اس می زد...

شاید بگم شبی تقریبا 20 تا س ام اس می زد دوروغ نگم...خوب منم زیاد حال و حوصله

 اس ام اس بازی نداشتم..دانشگاهم می رفتم..خوب تقریبا آخر شب راه میافتادم تا صبح برسم

 و بروم سره کلاس . گاهی تو اتوبوس تا ساعته 3 و 4 اس ام اس میداد...گاهی من خسته

 بودم شب ها گوشی رو خاموش می کردم و صبح که روشن می کردم می دیدیم کلی اس ام اس

 فرستاده...نمی دونم اما زیاد نمیخواستم بهم نزدیک بشه...حال و حوصله ام زیاد خوب نبود..یادمه

 شب هایی که می خواستم برم اصفهان دیگه آمار داشت کی می رفتم...فقط صبح زنگ می زد

 که سالم رسیدم یا نه...و از احوالم جویا می شد...راستش می دونید الان شاید دلم براش

تنگ شده...خوب یه روز زنگ زد گفت شماره خونتون را بده...گفتم همین مبایلم

 که داری زیادیه......گفت فردا شماره خونتون را گیر میارم..فردا زنگ زد و شماره را خودش

 برام خوند و خندید...خوب می گفت یه عمه اصفهان داره البته قبلش گفته بود حتما میام اصفهان

می بینمت.خوب یه روز زنگ زد گفت الان اصفهانم..و گفت با دختر عمه هام هستم...بیا فلان

جا ببیتمت...جا خوردم منم اون شب با بچه ها بیرون بودم..خیلی اصرار کرد گفتم بابا کار

 برام پیش اومده دارم میرم تهران...ناراحت که دار دروغ می گی...گفت به خدا فردا میام دره

دانشگاهتون ...اگر یه دختر با مانتوی قهوه ای با شلوار جین دیدی بدون منم...گفتم من فردا

 نیستم...ولی خوب آخرش شاید من باور نکردم که واقعا اومده بود اصفهان یا نه...وب روزها از

 پس هم می گذشتند منم کنجکاوتر که از کی شماره من را گرفته....البته می دونید زیاد

 مهم نبود..ولی خوب سریع آماره هر چیزی را می پرسید و من جواب نمی دادم بدست می آورد..

دختره جالبی بود...نمی دونم یاده وقتهایی می افتم که صبح زود زنگ می زد ببینه که

سالم رسیدم اصفهان یا نه......خوب همین طور می گذشت و تلفن می زد یا اس ام اس می داد

 ولی نمی دونم چرا کاری نکردم که باهاش قرار بزارم و ببینمش.......البته اونم اولاش خیلی اصرار

 کرد اما بعد دیگه چیزی نگفت منم بیخیال شدم..

خوب یه روز زیاد حالم خوش نبود...می دونید زنگ زد گفتم حال ندارم قطعش کردم...دوباره زنگ زد

یه خورده دریوری بهش گفتم که دیگه مزاحم نشو...نمی دونم چم شده بود...اونم گفت که بد زنگ

 می زنه..

خوب بعد از یه هفته تماسهایش شروع شد..دوباره همون آش و همون کاسه..

خوب یه روز ناراحت زنگ زد و گفت که یکی زنگ زده خونمون و به بابام گفته که از خونه شما

 مزاحم من میشن..خیلی ناراحت بود..منم دروغ گفتم که من بودم زنگ زدم...

دیگه بعد از این موضوع زنگ نزده...

 

تو این رابطه کلی اشتباه کردم...اما منم وضع درستی نداشتم که بخوام رابطم را باهاش

نگه دارم...

ولی گاهی بهش فکر می کنم و شاید دلم براش تنگ میشه...

اما خوب اینم خاطره شد و من آخر نفهمیدم ابن نازنین خانم کی بود....

 

 

Code music shadmehre www.amb.blogsky.com